|
دلتنگی های هرگز نگفته
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
|
بعد از سلام و تبریک نوروز چندی پیش روز زن بود و روز دل مرگی من که زنم روزی که خواست دیگر نباشم تا... و من برای همیشه سکوت کردم تا او آرام باشد . تا عشق حقیقت خودش را آشکار کند و نشان دهد در نبودن هاست که بودن ها معنا پیدا می کند. پر شدم از شعری که این روزها روی دلم سنگینی می کند و او نیست تا چون همیشه اولین مخاطب شعرهایم باشد امیدوارم روزی که دیگر من نیستم بیاید و بخواند تا دوست داشتنی را حس کند که هیچ وقت نتوانستم بگویم او که دلتنگیهای هرگز نگفته ام را شریک بود و بعد از این چندی نیستم تا سکوتم اجازه دهد مرور کنم دیروز را و هنوز را ... با دلتنگی زنانه ام همراه باشید این روزها شکسته پرم ، درد می کشم پاییز را شبیه خودم زرد می کشم در منجلاب مردی تو دست و پا زدن من مانده ام و تلخی دردی شبیه زن باخاطرات سرخ عروس تو می شوم کابوس نه ! عروسک لوس تو می شوم بازی بکن و دست بکش روی دامنم توی سیاه بازی تو من فقط زنم یک زن که شکل جامعه در خود رها شده است با جنگ های تن به تنی آشنا شده است بالابلند خسته و لبریز و نا تمام درد بدی است زن شدگی توی شعرهام من یک زنم ، تمام تنم درد می کند خون های لخته بر بدنم درد می کند بر تخت خواب های تو خوابیده این تنم لبریز از خشونت تخت است دامنم با رخت چاک خورده ی سرشار از گناه آبستن تو مانده دلم ، باز پا به ماه تا زن بزایم و بغلم نعش کش شود در هر فریم این منم و فیلم مستند ... بر پرده های زرد نئون توی چارراه تبلیغ می شوم که "زنی زیر نور ماه "... این مستند حکایت تکراری زن است این زن که اسم اعظم او ، نقشی از من است ۰۰۰پانوشت زن چک نویس اشتباهات مردانه نیست زن تاریخ مصرف ندارد زن بامرد برابر است بعد از نوشت او که می خواهد برود ... هرکس بهایی دارد ... خلاصه کنم در من این روزها دردی تنوره می کشد که دارد وادارم می کند مثل یک مار پوست بیندازم در دلتنگیهایم تنهام با شمایی که از برگ گل بهترید تا سکوتهای پس از این دعا کنید از سرم بپرد [ 91/01/01 ] [ 1:32 ] [ ا.ایزدی ]
[ ]
قشنگترین واژه خدا ! روزهایم این روزهای بی تکرار پر است از نداشتنت . پر است از ندانستن و تو تصور کن چه نعمتی است ندانستن و تلاش برای دست یافتن . گاهی برای رسیدن باید نرفت و گاهی باید با سر دوید ... لذت عمیق دوست داشتن فارغ از همه دغدغه های جاری زیباتراست . این که به عمق وجود افراد دست پیدا کنی و زیباترین لحظه ها را با آنها بسازی . خیلی مهم است که در پس هر چهره ای جلوه های نهفته ی الهی را کشف کنی و تلاش کنی به خدا برسی. بارها برای پریدن به پرواز فکر کرده ام اما اگر فقط هدف پرواز باشد فکر نمی کنی چیزی در این میان گم شده ! بیا به کشف آن گمشده بپردازیم . بیا در هجمه ی سنگین نبودنها و نخواستنها به بودن جاودانی فکر کنیم و به رسیدن خدا دست ما را خواهد گرفت . خدا لذت درک عمیق وجود را به ما خواهد چشاند و از این پس می توان به ریشه ها رسید و کشف کرد که چگونه از دل خاک جوانه ای می روید که منم ؛ که تویی که هرکسی است که ابعاد انسان را به تمامیت عشق دریافت کرده است . بیا این روزهای پرتکرار را به تقسیم دانستنی هایمان زیباتر کنیم و در مسیر عبور از تن به زیبایی روح هم چنگ بزنیم . عریانی روح ما در زیبایی لبخندی است که به انسانهاهدیه می دهیم . انسانهایی که شایسته دوست داشتند حتی اگر خودشان به این امر باور نداشته باشند. و این غزل بعد مدتها جاری این روزهای من است : حوصله کن تا که به پایان رسد کوچه نباید به خیابان رسد حوصله کن شعر ببارم و بعد موسم باریدن باران رسد باز اگر خواستم عاشق شوم صبرکن آیینه و قرآن رسد بغض نشسته است دلم را به اشک کاش که می شد به زمستان رسد یخ بزند چشمه ی اشکم و بعد یک نفر از عمق بیابان رسد/ مثل تنش گرم ، نگاهش عمیق کاش بیاید که مرا جان رسد تن بسپارم به تنش داغتر شعله شوم تا به گلستان رسد صبرکن ای دل ، دل بی صبر من حوصله کن عشق به سامان رسد حوصله کن ، حوصله کن ، حوصله حوصله کن تا که به پایان رسد [ 90/11/30 ] [ 20:22 ] [ ا.ایزدی ]
[ ]
عزیز آبی پوش من ! به ترنم لا لایی باران گوش سپردن و همراه با نغمه ی نرم نوازشگرش تن را به او دادن زیباست . باران برکتی ست برای چشمهای خشکیده ما که خودشان را گم کرده اند و چون کویری تشنه برای باریدن باران دعا می کنند . بارها گفته ام که رسالت باران تازگی است و پاکی ، به پاکدامنی گلهای روییده در باغچه کنار دیوار همسایه که صبحها عطر خوشش را بی صبرانه به همه جا می پراکند . اگر فرصتی باشد برای روییدن باید تن را به باران بدهیم . اگر بخواهیم به صلابت عشق دامن بزنیم باید تن را به باران بدهیم . اگر بخواهیم بمانیم باید تن را به باران بدهیم .
کوچه ها منتظران همیشگی باران اند ، بیا به کوچه ها برگردیم . [ 90/11/01 ] [ 20:17 ] [ ا.ایزدی ]
[ ]
گذاشتن این پست را به " من من " تقدیم می کنم . او که من گمشده ی من است در این روزهای بی تکرار: روزگار غریبی است که می گذرانیم . روزگاری که هرکسی پشت نقاب سیاه بودن ، به نبودنی معتاد شده که او را به ورطه ی نیستی می کشاند . روزگاری که دروغها با راستها برابری می کند و هیچ میلادی اتفاق نمی افتد . می دانم که تو این روزگار غریب را دوست نداری اما قلم به دست گرفته ام تا میلاد هر روزه ی تو را جشن بگیرم . قلم به دست راست گرفته ام که از کجی ها دوری کنیم و واژه ها را به حرمت عشق مهمان ! دیروزها فقط "من " مان را می دیدیم و امروزها به" ما " فکر می کنیم . بیا چراغ برداریم و به سایه ها شک کنیم . به سایه های پنهان شده در پشت درختها که جیغ وقیحانه ی گرگها را دریده تر پخش می کنند . می دانم که قبول " من " سخت است اما تنها چیزی است که در این روزگار غریب از دسترس بیگانگان دورمانده و به تاراج نرفته است . این من چه چیزی جز خودش دارد که بخواهد به تو هدیه کند که تو خودت زیباترین هدیه روزگاری . درچشمهایت خدایی است که دوستش دارم . خدایی دور از دسترس من که هر روز خیره خیره به من نگاه می کند . انگار می گوید : " روزگار غریبه را با قریبی دستهایتان آشنا کنید ." دستهایت را به من بده . این دستها هدیه خداست ! *** و اما بعد در گذز این روزها با سه سه گانی : 1) دست روی دست! دستهای ما همیشه نیستند / دستها، نشانه های کیستند ؟! 2) ای همیشه ماندنی ! در به روی غصه هایمان نبستنی است ، این سکوتها شکستنی است . 3)مهتاب در حوض است ؛ از آب ، آبی تر لبریز آبی ... تر! [ 90/09/17 ] [ 13:37 ] [ ا.ایزدی ]
[ ]
از خرابی می گذشتم منزلم آمد به یاد دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد سر به هم آورده دیدم برگ های غنچه را اجتماع دوستان یک دلم آمد به یاد ***** فقط سلام و اما بعد گم کرده دستم عطرت را / بی لابلای موهات ، انگشتهام امتداد بی نهایتی است کشیده برپوست شب ! به آسمان نگاه کن جایی که ماه می تابد خودم را برایت به یادگار گذاشتم ... ... و سه گانی 1)با سکوت آشنا نبود؛ باصدای رود شعر می سرود ؛ او فقط پرنده بود .... 2)چشمهات پرغبار؛ مثل ابر روی ماه در محاق می روی تو گاه گاه !
[ 90/08/30 ] [ 21:0 ] [ ا.ایزدی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |